تا سحر غم با دلم همخانه بود. از فراق تو دلم دیوانه بود.
یاد تو چندیست مهمانم شده.
خاطراتت آفت جانم شده.
هرچه میگویم سخن از یاد توست. در سکوت من فقط
فریاد توست.
خستگی هامو ....
غصه هامو ...
گریه هامو ...
آشفتگی های گاه و بیگاهمو ...
بی تابی های بی پایانمو ...
گله هامو ...
تنهایی هامو ...
دلتنگی هامو ...
هیچ کدوم رو نمی تونم تحمل کنم !
خدای مهربونم !
تو چقدر بزرگی ...
که بار غصهء همه و بیشتر از همهء اینهمه آدمایی ...
که اینهمه بیشتر از همه ای هستن که من میدونم
... به دوش میکشی ؟
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت
بيچاره از اين عشق سوختن آموخت
فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت
ولي من جگرم سوخت.
از ادمهایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو نیستن ...
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن اما وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره...
چقدر دوست داشتم تمام دلتنگیهای این روزهارو با کسی تقسیم میکردم و یا کسی برای
گوش دادن درددل کردن بماند که انقدر فاصله زیاد شده که هر چه فریاد میزنم گویا صدایم را نه
تو میشنوی و نه هیچ کس دیگر...
توی دل من .. با شما .. غم فرق دارد
ضجه ... کمی با اشک نم نم فرق دارد
معشوقتان ماه است.. ؟ خورشید است ..؟ باشد !
معشوق من آب و گٍلش هم فرق دارد ...
"زنده بمان" با "زندگی کن" مثل هم نیست!
آنجا که" رفتی" با "نرفتم" فرق دارد...
فکر بدی هم نیست از عشق تو مردن !
با مرگ تدریجی و کم کم فرق دارد ...
اینبار یوسف تو ...زلیخا من ... قبول است !
دیوانگی در نسل آدم فرق دارد ...

... " من " یک نقطه دارد
من تنها هستم
" تو " دو نقطه دارد
تو تنها نیستی
" ما " نقطه ندارد
ما تنها نیستیم
" تنها "
همیشه
سه نقطه
دارد
...
خاطراتی که ز تلخی جان گسلد.
بی تو اینجا چه غریبانه در تنهایی خویش میگریم. دل من با همه آدمهایی
که به دنبال تواند قهر میگردد و من با خود خود درگیرم.
دیر سالیست که میخواهم از اینجا بروم ولی انگار با قلب زمین زنجیرم.
از عشق برایت حرف میزنم تا تو باور کنی که چقدر دوستت دارم
عشق را با تو معنا میکنم تا بفهمی که معنا عشق منی
با یادت زندگی میکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام
کاش میشد مثل آن شبنم یخ بسته به گلها سپید
در تو تبخیر شوم.
دل بهانه ی تو را می گیرد
دیدنت را میخواهم و بودنت را
چه کنم با این دل شکسته ی بیقرار که خواب و قرار از من گرفته
آخ که چه سخت است دلتنگی وندیدن ، دوست داشتن و بهم نرسیدن !
نازنینم !
بگو چه کنم
بگو از کدامین افق طلوع خواهی کرد
بگو با کدامین سحر خواهی آمد بگو.....
بگو چه کنم دردهای این دل بیقرارم را .......

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده های تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه های بی کسی...
درد بی کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد...
دنیا !
بیدار شو
................
آن سوی پنجره
خورشید منتظر است
برای گرم شدن
نگاه تو را می خواهد
....................
یادت که نرفته ؟
امروز
تولد فرزند آرزوست
باید برایش
هدیه ای
دست و پا کنیم!
...............................


